حالت اول:
پریسای ۳۹ ساله در سال ۱۴۰۰ احتمالاً یه جای خیلی دور از اینجاست.
ازدواج نکرده اما -فکر بد نکنیدا- برای خالی نبودن عریضه یه بچه تخس داره! از اونجایی که همون یکی دو نفری که قبلنها عاشقشون شد از دم شارلاتان یا دروغگو از آب در اومدن ترجیح داده پدر بچهاش رو شخصاً نشناسه و از بانک اسپرم کمک گرفته!
درسش خیلی وقته تموم شده… الان برای خودش آدم شده. چیز میز مینویسه. تدریس هم میکنه. نمایشنامهها و داستانهاش چاپ میشن و از استقلالش کلی ذوق میکنه.
تنها مشکل زندگیاش اینه که مامان و باباش هنوز نمی تونن این مدل بچهدار شدن با مساعدت بانک اسپرم رو هضم کنن!!!!
وقتی هم که این پست مربوط به ۱۲ سال پیش رو میخونه از نبوغ خودش لذت میبره که چطور همه چیز رو به این خوبی پیشبینی کرده بوده!
.
حالت دوم اینه که بابای پریسا از مقاصد پلیدش در باب بچه از راه مصنوعی و اینا خبر دار بشه و نذاره برای دکترا بره خارج. اونوقته که پریسا بعد از اینکه همین جا از یه دانشگاه درپیت دکتراشو گرفت تحت تاثیر جو حاکم و موجهای تلقین ترشیدگی ازدواج کرد و دو تا بچه آروم و ماست هم داره. چون داستانها و نمایشنامههاش همه شامل سانسور شدن برای خالی نبودن عریضه زده تو خط رمانهای خاله زنکی (تو مایههای فهیمه رحیمی و میم. مؤدبپور)! کلی هم طرفدار داره!
علیرغم اینکه کار هم میکنه رسالت اول خودشو مراقبت از خونه و خانوادهاش میدونه (باز هم تحت تأثیر جو)!
تمام آرزوش اینه که بچههاش سر و سامون بگیرن و با این ماستیت (که احتمالاً از باباشون به ارث بردن) نگرانه نتونن! مثل همه مادرهای دیگه هم وقتی بچههاش به یه جایی رسیدن و نوههاش رو هم دید رسالت خودش رو بر روی این کره خاکی تموم شده میدونه و میره از مکه برای خودش خلعت آخرت سوغاتی میاره!
در ضمن وقتی این پست مربوط به ۱۲ سال پیش رو میخونه به خودش لعنت میفرسته که چرا نقشه بچهدار شدن و بانک اسپرم و اینا رو اینجا فاش کرده و باباش فهمیده!!!!
پ.ن. هیچکس رو دعوت نمیکنم. هر که دارد هوس ۱۴۰۰ بسمالله!
هر کس یک نقطه شکست دارد
همه ما اینجا هستیم چون نقطه شکستمان را رد کردهایم
روزهای اول صحبت از این شکست برایم دردناک بود… اولین بار که بلند شدم دردم را بازگو کنم پاهایم سست شد و تهوع گرفتم……
از شکستن جلوی غریبهها خجالت می کشیدم…
کمکم اما فهمیدم شکسته شدن خجالت ندارد…
اینجا همه شکستهاند!
این روزها به جای درد کشیدن فقط آه میکشم
از گناه دیگران هم خجالت نمیکشم
حرفهایم را هم نمیخورم…
انقدر خوشبخت بودم که خودم هم باور نمیکردم.
بعد یک شب بیخبر با زبالهها بیرونم گذاشتند
میدانم مردهها زنده نمیشوند، ولی…..smsهایشان را هم پاک نمیکنم
شاید بعضی وقتها که تصادفی در inbox بالا و پایین میروم، اسمشان به چشمم بخورد
و
یک
لحظه
فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده
و هنوز
زندهاند….
این همه زمان گذشته
اما من هنوز فقط بلدم مردن آدمها را ignore کنم
میدانم هنوز خیلی مانده تا خوب ِ خوب شوم!
gözlerin gözlerime değince
felaketim olurdu ağlardım
beni sevmiyordun bilirdim
bir sevdiğin vardı duyardım
çöp gibi bir oğlan ipince
hayırsızın biriydi fikrimce
ne vakit karşımda görsem
öldüreceğimden korkardım
felaketim olurdu ağlardım
ne vakit maçka’dan geçsem
limanda hep gemiler olurdu
ağaçlar kuş gibi gülerdi
bir rüzgar aklımı alırdı
sessizce bir cigara yakardın
parmaklarımın ucunu yakardın
kirpiklerini eğerdin bakardın
üşürdüm içim ürperirdi
felaketim olurdu ağlardım
akşamlar bir roman gibi biterdi
jezabel kan içinde yatardı
limandan bir gemi giderdi
sen kalkıp ona giderdin
benzin mum gibi giderdin
sabaha kadar kalırdın
hayırsızın biriydi fikrimce
güldü mü cenazeye benzerdi
hele seni kollarına aldı mı
felaketim olurdu ağlardım