جنگل و خاکستر » » 29

۲۹

Dear Self:

TODAY, U WILL SHINE

 

این نوشته در تاریخ سه شنبه, بهمن ۱۹م, ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۵۱ قبل از ظهر در دسته Personal پست شده است. شما میتوانید از طریق RSS نظرات دیگران را پیگیری کنید RSS 2.0. شما می توانید دیدگاهتان را بنویسید, یا از سایت خودتان بازتاب بفرستید.


۲۱ دیدگاه برای “۲۹”

  1. مونا می‌گه:

    تولدت مبارک خانوم خانوما

  2. محمد می‌گه:

    Hppy birthday to you,
    honey

  3. yasamin می‌گه:

    درخششت تو این دنیا مبارک باشه اولین بار می بینم یکی یه همچین جمله قشنگی به خودش هدیه می ده.

  4. گل گیسو می‌گه:

    با تاخیر
    و با پوزش
    تولدت مبارک عزیزدل
    امیدوارم به تمام آرزوهای کوچیک و بزرگت برسی:*

  5. رضا می‌گه:

    اِ… مگه شما تولدتون بود ;-)

  6. محمد می‌گه:

    چرا ف.ی..ل.ت…ر شدی پریسا؟ حالا کمتر می تونم بیام، فقط وقتی با سیستم خودمم.
    اما خودمونیم! سر زدن به یه خونه ی قدیمی ومتروک و خلوت چه حالی می ده به آدم…

  7. پریسا می‌گه:

    سلام. اشتباه نمیکنی دوستم؟ من به همچین مساله ای بر نخوردم. شاید موقتا و اشتباهی پیش اومده بوده؟

  8. محمد می‌گه:

    جوجو رو یادته؟
    می دونی من اولین بار از کامنتایی که تو وبلاگ پگاه می ذاشتی اومدم اینجا…
    شاید تعجب کنی اما … هنوز بعضی وقتا که یادش میفتم گریه می کنم.( یاد پگاه)

  9. نازخاتون می‌گه:

    hanoooOz dari miderakhshi?

  10. محمد می‌گه:

    آره می بخشید. چک کردم فهمیدم مسئله چی بوده. مشکلی نیست .

    .
    .
    .

    که آسان نشود.

  11. محمد می‌گه:

    این همه درد از کجا میاد؟

  12. محمد می‌گه:

    Dangerouse feelings break out my soul.
    It’s just the meaning of being alone.
    I need you here wherever you are.
    I need you now to take me so far.
    I wanna run like the speed of the sound.
    you give me now the meaning of life.
    With you I’m feeling alive.
    why you’re lookin like that.
    I’m burning like fire.
    I wanna be highter.
    Just let me know.
    Why ou’re lookin like that.
    You’re driving me crazy.
    You’re lookin amazing.

  13. محمد می‌گه:

    تا ۶ ماه دیگه بیشتر نیستم.
    می خوام یکبار از نزدیک ببینمت.

  14. محمد می‌گه:

    همیشه فکر می کردم راهی که می رم نتیجه اش اینه که اگه پیروز هم نشم ، عوضش وقت مرگ راضی خواهم بود.
    اما حالا که به مرگ نزدیک شدم می بینم راضی نیستم. به چیزی نرسیدم. گرچه به هیچ رسیدن هم یه دنیا ارزش داره. همین که اونقدر جلورفتم که پرده ی پندار رو پاره کردم و می بینم که همه چیز وهم و خیاله ، یه قدم جلو تر از بیشتر اونایی هستم که مردن و دارن می میرن.
    بایدم اینطور باشه.
    اما یه سوالم هنوز مونده : آیا این ،ارزش یه زندگی رو داشت؟

  15. محمد می‌گه:

    مگو وفا نداشت
    راهی به جز گریز برایم نمانده بود

  16. شیما می‌گه:

    پریسای من کجایییی؟؟؟؟؟؟؟

  17. امین می‌گه:

    سلام… پریسا خانم خیلی خیلی وقته که ننوشتید… امیدوارم حالتون خوب باشه. همین :)

  18. شیما می‌گه:

    پریسا تو کجایی؟
    منم دختر کوچولوت…
    من…
    من که با نوشته هات بزرگ شدم…
    کجایی آخه؟
    تا کی بیام این نوشته های قدیمیو بخونم…
    شده یه بار بهم سر بزنی؟
    یادته همه نوشته هاتو جم کردم تو یه بلاگ…؟
    همیشه به یادتم…
    میدونم یه روز اینو میخونی شاید واسه یه ثانیه بهم فکر کنی…
    همون بسمه
    بای

دیدگاهتان را بنویسید