جنگل و خاکستر » 2004 » جولای

آرشیو برای مرداد, ۱۳۸۳

آی دیوار !

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۳ دسته Personal | بدون دیدگاه »

آی دیوار !
تکیه ام بر تو بود
بر تو !
بدون جاده خدا دویدی
و سنگی بزرگ
جای خالی‌ات را
با کلماتی مناسب
برای سرم پر کرد
و من…

.
.
.

می‌ایستی
باز تکیه می‌کنم
فراموش می‌کنم گرگم به هوا را
می‌گویند هیچ‌کس
از یک سوراخ
دوبار گزیده نمی‌شود
من می‌‌دانم
اگر شد
بار سومی در کار نخواهد بود.

(؟.؟.؟)

آی دیوار!

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۳ دسته Personal | بدون دیدگاه »

آی دیوار !
تکیه‌ام بر تو بود
بر تو !
بدون جاده خدا دویدی
و سنگی بزرگ
جای خالی‌ات را
با کلماتی مناسب
برای سرم پر کرد
و من…

.
.
.

می‌ایستی
باز تکیه می‌کنم
فراموش می‌کنم گرگم به هوا را
می‌گویند هیچ‌کس
از یک سوراخ
دوبار گزیده نمی‌شود
من می‌‌دانم
اگر شد
بار سومی در کار نخواهد بود.

(؟.؟.؟)

حواس پرت!

مرداد ۳م, ۱۳۸۳ دسته Personal | بدون دیدگاه »

حواسم پرت شده است
هر چه صدا می‌زنم
جواب نمی‌دهد.
شاید از ارتفاع بلندی افتاده باشد ؟
.
.
به مادرم گفتم : ” اگر حواسم را پیدا نکنم …؟ ”
مادرم گفت : ” مگر آدم حواسش را هم گم می‌کند ؟!؟ ”
گفت : “حواست هم مثل خودت سر به هواست ”
اما من فقط گفتم : ” حواسم سر به هوا نبود… ”
.
.
نگفتم که می‌دانم حواسم کجاست
که می‌دانم از هیچ ارتفاعی سقوط نکرده…
به هیچکس نگفتم…
ولی خودم خوب می‌دانم
حواسم گم نشده !
.
.
عطر تن تـو حواسم را با خودش برده….

اگر حواسم برنگردد…. ؟

حواسم پرت شده است!

مرداد ۳م, ۱۳۸۳ دسته Personal | بدون دیدگاه »

حواسم پرت شده است
هر چه صدا می‌زنم
جواب نمی‌دهد.
شاید از ارتفاع بلندی افتاده باشد؟
.
.
به مادرم گفتم : ” اگر حواسم را پیدا نکنم …؟ ”
مادرم گفت : ” مگر آدم حواسش را هم گم می‌کند ؟!؟ ”
گفت : “حواست هم مثل خودت سر به هواست ”
اما من فقط گفتم : ” حواسم سر به هوا نبود… ”
.
.
نگفتم که می‌دانم حواسم کجاست
که می‌دانم از هیچ ارتفاعی سقوط نکرده…
به هیچکس نگفتم…
ولی خودم خوب می‌دانم
حواسم گم نشده !
.
.
عطر تن تـو حواسم را با خودش برده….

اگر حواسم برنگردد…. ؟

تیر ۲۹م, ۱۳۸۳ دسته Personal | بدون دیدگاه »

تو
نقطه پایان دلتنگی‌ها
من
سنگریزه‌ای کنار خیابان
که یک غم کوچک
پایی را به سراغش می‌آورد
و با نوک کفش
پرتاب می‌شود
تا کجاها ؟
نمی‌دانم.

(.؟.؟.؟.)

سنگی بزرگ جای خالی ات را با کلماتی مناسب برای سرم پر کرد…

عطر تو

تیر ۲۴م, ۱۳۸۳ دسته Personal | ۱ دیدگاه »

یهو بی‌هوا سرش رو میاره جلو و منو بو میکنه!
یکه خورده ازش میپرسم چی شده ؟
میگه من از بوی عطر شما یه خاطره شیرین دارم…
می‌خواهد لبخند بزنه که چشمهاش…

وقتی دوباره سرش رو میاره بالا و توی چشمهام نگاه می‌کنه، می‌گه :
“ما می‌تونیم دوستهای خوبی برای هم باشیم…!”

* * *
۴ تصادف در عرض ۵ روز اهمیتی نداشت…
ولی دیروز…. پنجمیش می‌رفت که جدی جدی منو برای همیشه تو حسرت عطر تنت بذاره…