جنگل و خاکستر » 2007 » اکتبر

آرشیو برای آبان, ۱۳۸۶

آبان ۶م, ۱۳۸۶ دسته Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

مادربزرگ که بوسم می‌کند می‌گوید “الهی بمیرم برات! قربونت برم!”
مادربزرگ بقیه بچه ها را هم که بوس می‌کند همین را می‌گوید!

مادربزرگ همش برای همه می‌میرد!

مادر می‌گوید این از عشق است! مادر بزرگ همه تان را دوست دارد!

من اما هیچوقت نمی‌فهمم چرا آدم‌ها وقتی کسی را دوست دارند دلشان می‌خواهد بمیرند…؟

– – – – –

روی برف ها دراز کشیده بودم

و برای خودم قصه می‌گفتم.

یک دست آمد

و یک دانه برف از روی لُپَم چید.

ترسیدم! پلک زدم! خواستم فرار کنم!

اما او خندید!

و طولانی طولانی در چشمانم زل زد…

آنقدر که دلم خواست بمیرم…

آبان ۳م, ۱۳۸۶ دسته Personal | بدون دیدگاه »

می‌آیی
می‌روی
بی آنکه دیده باشی‌ام که رفت و آمدت را دیده‌ام

می‌گویی
می‌گریی
بی آنکه در گریه، اشک مرا هم دیده باشی

می‌خندی
بی آنکه لبخند مرا ترجمه کرده باشی

من
خنده
خنده
گریه می‌کنم

من
گریه
گریه
آب می‌شوم

من
بی آنکه آمده باشم، می‌مانم
بی‌آنکه رفته باشم، می‌فهمم

که رفتن
ناگزیر محالی است که ترجمه‌اش در ماندن من است

و من

مانده‌ام که نرفته باشم.

همین

(-.-)

مهر ۲۹م, ۱۳۸۶ دسته Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

همان دوست پدرم که سوال‌های چپ و چوله می‌پرسد

دارد در خفاش بازی پی اچ دی می‌گیرد!

او در خانه‌اش یک عامله خفاش دارد

و همیشه با آنها حرف می‌زند

من اما برای حرف زدن با خفاش‌ها

احتیاجی به پی اچ دی ندارم.

همه آنها زبان مرا می‌فهمند!

مهر ۲۶م, ۱۳۸۶ دسته Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

پدرم یک دوست لوس دارد

که همش سوال‌های چپ و چوله می‌پرسد

و همه خوششان می‌آید!

من اما، سوال چپ و چوله بلد نیستم…

یک روز از وسط فیلم های مادر یک سوال خوب پیدا کردم،

که خیلی هم چپ و چوله بود:

((بودن یا نبودن! مساله این است؟))

دوست پدرم خیلی خوشش آمد!

آنقدر که همش کلّه‌ام را ناز کرد!

آنقدر که احساس پیشی بودن کردم

و خوابم گرفت!

آنقدر که سوالم را هم یادم رفت…

حالا من سوال یاد نگه داشتن را هم بلد نیستم!

مهر ۱۳م, ۱۳۸۶ دسته Symbolic | بدون دیدگاه »

قلبش شکست…

و من که دلم از این همه صدای بچه لرزیده بود، ترسیدم…….

و خواستم فرار کنم… به جایی که در آن هیچ بچه‌ای نباشد…

به جایی که در آن پشیمانی هم نباشد…….