جنگل و خاکستر » 2008 » دسامبر

آرشیو برای آذر, ۱۳۸۷

Uncensored-2

آذر ۲۱م, ۱۳۸۷ دسته Personal | ۵ دیدگاه »

.

او نمی‌داند
اما
همش حرف می‌زند!
همش امید می‌دهد!

.

امیدهای او اما
مثل شادی این قرص‌ها
کاذب است!

.

او نمی‌داند

.

من فقط دلم می‌خواهد بخوابم!
اما
خیلی وقت است روی این تخت خوابم نمی‌برد

.

او نمی‌فهمد…

.

…..من درد دارم……

آذر ۱۲م, ۱۳۸۷ دسته Personal | ۲ دیدگاه »

منبر از پشت شیشه مسجد
چشمش افتاد به چوبه دار
عصبی گشت و غیضی و غضبی
بانگ برزد که: ای خیانتکار
تو هم از دودمان ما بودی
سخت وحشی شدی و وحشت‌بار
ما سر و کارمان به صلح و صلاح
تو به جرم و خیانتت سر و کار
نرده کعبه حرمتش کم بود
که شدی دار شحنه؟ شرم بدار
دار بعد از سلام و عرض ادب
وز گناه نکرده استغفار
گفت: مانیز خادم شرعیم
صورت، اخیارگر یا اشرار
هر کجا پند و بند در مانند
نوبت دار می‌رسد ناچار
منبری را که گیر و دارش نیست
همه از دور و بر کنند فرار
*
لیک منبر فرو نمی‌آمد
باز بر مرکب ستیزه سوار
دار هم عاقبت ز جا در رفت
رو به در تا که بشنود دیوار
گفت: اگر منبر تو منبر بود
کار مردم نمی‌رسید به دار

«شهریار»