آبان ۲۸م, ۱۳۸۶ Posted in Imaginary, Symbolic | no comment »
دیروز رفتیم پیش خفاشهای دوست پدرم.
به او گفتم: نگرانم!
نکند پی اچ دی که گرفتم زبان خفاشها یادم برود ؟!؟
دیروز رفتیم پیش خفاشهای دوست پدرم.
به او گفتم: نگرانم!
نکند پی اچ دی که گرفتم زبان خفاشها یادم برود ؟!؟
قلبش شکست…
و من که دلم از این همه صدای بچه لرزیده بود، ترسیدم…….
و خواستم فرار کنم… به جایی که در آن هیچ بچهای نباشد…
به جایی که در آن پشیمانی هم نباشد…….
هرچقدر زیر سنگها میخوابم
سنگ نمیشوم چرا؟
…..
سنگ پیشکش…
سفت هم نمیشوم!
باید عادت کنم…
به انجماد چشمهایی که شاید
برای روزی،
لحظهای،
بوسهای…
مال من بود!
……….
من دلم میسوزد
زیرا میدانم چشمان تمام آدمهایی که در چشم من است
یک روز زیرِ خاک خاکی میشود!
من دلم میسوزد…
اما تو هیچ نمیدانی سوختن چه دردی دارد…
آتش دلم را به بارانها میسپاری
و بکارت دستانم را به باد !
به همین سادگی !