بهمن ۲۳م, ۱۳۸۷ Posted in Personal, Schizophrenic | ۲۵ comments »
اینجا جای عجیبی است…
آدمهای اینجا همه نصفهاند.
همه نیم دیگرشان را در یک لحظه از لحظههای تاریخ جا گذاشتهاند:
علیرضا، آن هنگام که بر روی صندلی روبروی طناب ایستاد
و احساس کرد باید بالا برود…
تـیـنـا، وقتی در چهارچوب پنجره آپارتمانش آسمان را نگاه کرد
و احساس کرد باید پایین برود…
نوید، در لحظهای که نقاشیها را وسط اتاق خوابش آتش زد
و شمّ هنرمندانهاش به او گفت جای خودش در وسط کادر چقدر خالی است…
و من…
شاید آن هنگام که دروغهایش رو میشد و
-دیوانه وار-
دوستش داشتم
هنوز…
Tags: Group therapy
خرداد ۳م, ۱۳۸۴ Posted in Imaginary, Personal, Schizophrenic | one comment »
دیگر از هرزگی باغچه شکایت نمیکنم!
دیشب به مادرم گفتم باید از شر این همه گل سرخ خلاص شویم:
هوس کردهام در باغچه آهک بکارم،
و ببینم انجیر با طعم نفتالین چه مزهای دارد!
دیگر در برابر این گناهان
- که جای گرم بوسههایشان
هر شب بر تنم ذوق ذوق میکند-
مقاومت نمیکنم!
میخواهم ببینم آبستن شدن چه مزهای دارد!
اما هیچکس زبان من را نمیفهمد!
به مادر که میگویم باید باغچه را با گناهانش آزاد بگذاریم
میخندد !
و جای دندانهای غریبه بر روی بازوانم را که نشانش میدهم
گریه میکند!
و من
که حسابی تعجب کردهام
پنهانی به پدر میگویم:
باید مادر را به دکتر نشان دهیم!
طفلی انگار مشکل احساسی پیدا کرده است!
اما حال دکتر از مادر هم خرابتر است!
هر چقدر برایش تعریف میکنم
میوه با طعم لبانت
چه مزهای دارد !
نمیفهمد !
و من
که از این همه سوال بیربط خسته شدهام،
به او میگویم به جای این همه تلف کردن وقت من!
خیال همهمان را راحت کند و
هر چه سریعتر خودش را به یک متخصص نشان بدهد !!!