بارون… و شمال
فروردین ۸م, ۱۳۸۴ Posted in Personal | one comment »بدون کلام!
حرفها، واژهها
از میان دستهای ذهن من فرار کردهاند
روی شعرهای کهنهام
عنکبوت تار بسته است
یک بغل غبار و خاک
روی دفترم نشسته است
اسب سرکش زمان
بیقرار نیست
حرفی از بهار نیست…
میرسی
بوی شعر تازه میدهی
بوی آب
بوی چک چک زلال نور
بوی آفتاب
سالنامهی جدید
دست توست
تیک تیک لحظههای خوب
باز هم شنیده میشود
تار عنکبوتها
خاکها
خانهها تکانده میشوند
لحظهی حلول شعر نو
سال تازهای شکفته میشود
یا مقلب القلوب….
(ن.ع)
خطرناک شدهام!
این دیوانگی را همه جا با خودم میبرم!
حالا دیگر یک دیوانه تنها نیستم…
یک عالمه دیوانه دارم که در مشقهای شبانهام تقلب میرسانند!
و بدون اینکه از موشهای فاضلاب بترسند در جوبهای شهر با من شنا میکنند!
دیوانههای من از ارتفاع نمیترسند:
روزی هزار بار با هم به پایین پرت میشویم!
آنقدر که دیگر ارتفاعی نمانده که ما از آن سقوط نکرده باشیم!!!
باور کن دیوانههای من سفت نیستند!
اما!
نمیفهمم چرا…
سنگی نمانده که سرش به ما نخورده باشد!!!
دیوانههای من شیرین هستند اما…
خندههایشان از گریپفروت هم تلخ تر است…
خطرناک شدهام! باور کن!
دستم به هر که میخورد دیوانه میشود!
اما این همه دیوانگی را چه سود؟
یک نفر هست…….
که هر چقدر هم
بخواهم
و
بخواهد
هـرگـز دیوانهام نخواهد شد…
تلخ شدهام! اما دیوانه نیستی تا بفهمی تلخ شدن چه مزهای دارد!
People are like stained-glass windows
They sparkle and shine when the sun is out
but when the darkness sets in
their true beauty is revealed only
if there is a light from within
من فکر میکنم انسانها همه تخممرغ هستند!
من هر چه انسان دیدهام
که شکسته است
توی او زرد بود!
من فکر میکنم توی همه انسانها زرد است!
من فکر میکنم که انسانها همه تخممرغ هستند!