عابر پیاده
تیر ۲۸م, ۱۳۸۴ Posted in Personal | no comment »من یک عابر پیاده هستم
واژههایم را…
عنکبوتهای هار به تاراج بردهاند.
یک عابر پیاده
که خواب مانده..
که قضا شده .
که دیگر با هیچ نمازی به جا آورده نمیشود !
من یک عابر پیاده هستم
واژههایم را…
عنکبوتهای هار به تاراج بردهاند.
یک عابر پیاده
که خواب مانده..
که قضا شده .
که دیگر با هیچ نمازی به جا آورده نمیشود !
این روزها چیزی از درون سینهام سفت میشود
به تو میگویم این همه سفت شدن مرا میترساند
تو اما میگویی سینه باید سفت باشد !
تو مرا سفت دوست داری !
شاید هم اصلاً دوستم نداری ….
مرا به یاد بیاور، وقتی که رفتهام !
و رهسپار سرزمین سکوت شدهام،
وقتی که دیگر نمیتوانی دستم را در دست بگیری
و من نمیتوانم میان ماندن و رفتن، دو دل باشم.
به یاد بیاور مرا وقتی که دیگر نمیتوانی
برنامه روزهای آینده را برایم بگویی،
تنها مرا به یاد بیاور
چون آن روز
دیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است
چون آن روز دیگر
صدای خندههایم به گوش آسمان نمیرسد
و سرمای خاک فریادهایم را خاموش میکند !
و اگر زمانی مرا از یاد بردی
و سپس باز به یاد آوردی
اندوهگین نباش !
میدانم تاریکی و تباهی مرا رها نخواهد کرد
ولی تو باز هم میتوانی در هر روزن
نشانی از افکار گذشته من یابی
و در هر سکوت
خندههای به جا مانده من را بشنوی
بهتر است مرا فراموش کنی و لبخند بزنی
تا این که به یاد من باشی، اما ساکت و اندوهگین !
( بخشی از شعر «مرا به یاد بیاور» از «کریستینا روزتی» )
من به این تسلیم میاندیشم؛ این تسلیم درد آلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپههای قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد شب
جفتها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک میگویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ، خداحافظ؛ صدایی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاری ست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچههای باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
من تـو هستم تـو
و کسی که دوست میدارد
و کسی که در بدن خود
ناگهان پیوند گنگی باز مییابد
با هزاران چیز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت زمین هستم
که تمام آبها را میکشد در خویش
تا تمام دشتها را بارور سازد
گوش کن
به صدای دوردست من
در مه سنگین او راد سحرگاهی
و مرا در ساکت آیینهها بنگر
که چگونه باز، با ته ماندههای دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس میسازم
و دلم را خالکوبی میکنم چون لکهای خونین
بر سعادتهای معصومانه هستی
من پشیمان نیستم
از من ای محبوب من، با یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت؛
گفتگو کن
و به یاد آور مرا در بوسهءٍ اندوهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت