مهر ۳م, ۱۳۸۴ Posted in Nostalgia, Personal, Real | no comment »

تـو هم مثل من هزار و یک غصه داشتی… اما چشمهای خوشگلت همیشه میخندید…
توی همه شبهایی که تا دیر وقت بیدار میموندیم و درد و دل میکردیم، تو یه تکه گشمده داشتی و من هزار بغض فرو برده……
کی فکرش رو میکرد باید یه روز بین این همه سنگ سرد دنبالت بگردم؟؟؟
وقتی به آرامگاهت میروم، به مزارها نگاه میکنم…. پر از اسم است! به خودم میگویم که تو اینجا هستی. دو متر زیر پای من، شاید هم سه متر؟ و ناگهان وقتی رویم را برمیگردانم، تازه تو را میبینم، در دامنه و وسعت چشم انداز، در زیبایی بینظیر زمین و آسمان. تو در پهنای افق هستی. من وقتی پشتام را به آرامگاهت میکنم، تو را میبینم!

باید از رامین عزیز تشکر کنم … دیروز خیلی بهش زحمت دادم….
مهر ۳م, ۱۳۸۴ Posted in Personal | no comment »
من کبوتری بودم با گویی سُربی بر پا
حالا هیچکس جلودار من نیست.
من بال پرواز دارم.
شهریور ۱۹م, ۱۳۸۴ Posted in Imaginary, Personal | no comment »
شاید اگر بالهایت را به بکارت دستانم قرض داده بودی، من هم میتوانستم پرواز کنم…
اما…. ترجیح دادی برای همیشه میان آسمان و زمین معلق نگهم داری…
شهریور ۱۹م, ۱۳۸۴ Posted in Personal | no comment »
این روزها آنقدر مست شدهام که مثل گربههای هرزه کوچهمان هر روز یک جفت عوض میکنم!
من و گربهها از روی مستی جفت عوض میکنیم….
بگو تو چرا؟
شهریور ۱۹م, ۱۳۸۴ Posted in Personal | no comment »
نـگـاه کـن !
بـبـیـن چـه شـفـاف مـردهام
بـا سـرنـگی کـه در شـریــانم
دو سیسی هـوای تـازه دمیده !
… … … …
دلـم گـرفـتـه بـود
بـیـچـاره…
هوای تو کرده بود
…….
…..
…
Tags: مرگ، شفاف، مردن