ابر
آبان ۶م, ۱۳۸۴ Posted in Imaginary, Personal | no comment »این بالا روی تکه ابر کوچکم خوابیدهام…. تا بیایی و قطرات بارانیام را جمع کنی.
این بالا روی تکه ابر کوچکم خوابیدهام…. تا بیایی و قطرات بارانیام را جمع کنی.
با تو تنها در بهشت میتوان آرام گرفت. و نه هرگز بر بالش دنیا.
اندیشهی تو خردمندان را چون چوبهای بازی کودکان واژگون میکند. آنچه را از آنان دریغ میکنی بیوقفه به کمرویان میبخشی. به خردمندان حقیقیات.
امروز انسانها سخن تو را فراموش کردهاند. تنها در نفرت به تو وفادارند.
اما آنان که تو را ستایش میکنند و تملق میگویند ساعتی از زندگیشان را هم با تو نمی گذرانند.
هیچ دانشی نمیتواند تو را در قفساش حبش کند. وقتی کتابی را که دربارهی تو حرف میزند میگشایم٬ پروانهها را میبینم که بال میگشایند.
از تو تصویری ساختهاند٬ از تو قهرمانی ساختهاند٬ از تو کلیسایی ساختهاند. من اما از تو شقایقی میسازم٬ درفش کوچک جاودانگی شکوفای غیر منتظره.
من کبوتری بودم با گویی سربی در پا.
تو مرا از دنیا رها کردی٬ تو آسمان دروغین نظرها را تکهتکه به هوا پرت کردی٬ تو ستارهی پر نقش و نگار گمراهی را پاره پاره کردی.
حالا هیچکس جلودار من نیست. من بال پرواز دارم!
میدانم به کجا میروم. به آسمان.
مرا بر سکوی قطار ملاقات خواهی کرد. قلبام را میان دستان به هم فشردهام خواهم گرفت. ادریس آبی بزرگی که از آن در تمام فصلها٬ شب و روز نور خواهد تابید.
(ک.بوبن)