اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۶ Posted in Personal | no comment »
انگار….. آن چیزی که
زیر پرده ها
و
ملحفه ها
بوی نفتالین می گرفت،
زنانگی من بود؟
انگار….. آن چیزی که
زیر پرده ها
و
ملحفه ها
بوی نفتالین می گرفت،
زنانگی من بود؟
این روزها در خواب هایم
دست کوچکی را می بینم
که دستم را
محکم
گرفته
و
با
خود
می برد.
آشفته خواب می بینم این روزها….
لبان کوچک.
دستان کوچک.
چشمان کوچک.
گوش های کوچک.
دستانش دستم را درد می آورند
من اما
هر چقدر می گویم دستانت را دوست ندارم
نمی فهمد…
یعنی نمی بیند دستانش برای من کوچک است؟
دارد از این همه کوچکی حالم به هم می خورد………..
چرا دستم را ول نمی کند؟!
می ترسم! چرا مادر از خواب بیدارم نمی کند؟
تو بزرگ شده ای! اما من هیچ فرقی نکرده ام، باور کن!
هنوز در خوابهایم
با دخترکان محله Rocks سیدنی
Beatie bow بازی می کنم…
و چون سیزده سالگی هایمان
در کتابهای ممنوعه مادر
نگران عشقی ام
که به سرمنزل نخواهد رسید!
هنوز هم با آتش بازی می کنم
اما تو نیستی زخم هایم را فوت کنی…….