مرداد ۶م, ۱۳۸۶ Posted in Personal | no comment »
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم!
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم!
باغی داشتم
برای روزهای بینور
و شبهای بیستاره و راههای غبارآلود
جایی که سکوت و علف میرویید
صدای پای عشق نبود
و نه هیچ زیبایی و شادی
و من آنجا تنها بودم
تا این که ناگهان از میان سکوت
مثل یک پرنده
صدای دلنواز دوستی آمد
که نزدیک میشد…
- Louis V. Ledoux-