بهمن ۱۸م, ۱۳۸۶ Posted in Imaginary | no comment »
در کوچه ما یک دختر بود
که موهایش را کچل میکرد،
و بادبادکهای خوشگلی درست میکرد
که مثل بادبادکهای من کج و کوله نبود…!
مادر اما میگفت این کارها مال پسرهاست!
و نمیگذاشت موهایم را کچل کنم
و از آن دختر بادبادکسازی یاد بگیرم!
من اما دلم می خواست پسر باشم و با او بادبادکبازی کنم!
یک روز آن دختر گریه کرد
و دیگر بادبادکبازی نکرد!
و من خیلی تعجب کردم!
دخترهای بزرگ گفتند: یک نفر بادبادکش را با تیر و کمان نشانه گرفته و حالا پس نمیدهد!
من اما نفهمیدم…
مادر گفت: یعنی آن دختر دارد بزرگ میشود…
من اما نفهمیدم……..
یک روز آن دختر رفت،
همه گفتند او یک فرشته بود…
من اما نفهمیدم چطور می شود فرشتهها کچل شوند،
و بعد بروند…؟
به مادر گفتم: حالا که خدا اجازه داده فرشتهها کچل شوند من هم می خواهم فرشته باشم
و بروم با آن دختر بادبادک بازی کنم!
پ.ن. امروز انگار باید خداحافظی کنم
و همه را بوس کنم
و بروم پی کارم…
