اسفند ۲م, ۱۳۸۷ Posted in Personal | ۲۷ comments »
در راستای لبیک گویی به دعوت دوست جون گرامی مونا خانوم که بسی هم فندقی زیبارو بودهاند (و هستند)!


این عکسها هدیه تولد متین به وبلاگم در سال ۸۲ بود.
Disclaimer: هم من و هم متین به خوبی میدانیم Birthday جدا نیست. متین به خاطر شدت ذوق و علاقه و عجله در آن روز جدا نوشته! من هم به همان دلایل مذکور به علاوه آیتم بیجنبگی و شتاب برای پز دادن سه سوت پس از دریافت، عکسها را پابلیش نمودم!
پ.ن. هنوز تصمیم نگرفتهام چه کسانی را دعوت کنم
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۷ Posted in Personal | ۲۰ comments »
پیش هر کس مینشست “یا حسین”، “یا حسین” میکرد
یک روز فهمیدم دین ندارد
حتی آزاده هم نیست…
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷ Posted in Personal, Real | ۲۱ comments »
دنیا کوچکتر از آن است
که گم شدهای را در آن یافته باشی
هیچکس اینجا گم نمیشود
آدمها به همان خونسردی که آمدهاند
چمدانشان را میبندند
و ناپدید میشوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بیرحمترینشان در برف.
آنچه به جا میماند
ردپایی است
و خاطرهای که هر از گاه
پس میزند مثل نسیم سحر
پردههای اتاقات را
کبریت خیس - عباس صفاری
——————
- my one Biggest mistake. That’s what I’ll call you from now on
– Happy Valentine’s Day everyone
Tags: عباس صفاری, کبریت خیس
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۷ Posted in Personal, Schizophrenic | ۲۵ comments »
اینجا جای عجیبی است…
آدمهای اینجا همه نصفهاند.
همه نیم دیگرشان را در یک لحظه از لحظههای تاریخ جا گذاشتهاند:
علیرضا، آن هنگام که بر روی صندلی روبروی طناب ایستاد
و احساس کرد باید بالا برود…
تـیـنـا، وقتی در چهارچوب پنجره آپارتمانش آسمان را نگاه کرد
و احساس کرد باید پایین برود…
نوید، در لحظهای که نقاشیها را وسط اتاق خوابش آتش زد
و شمّ هنرمندانهاش به او گفت جای خودش در وسط کادر چقدر خالی است…
و من…
شاید آن هنگام که دروغهایش رو میشد و
-دیوانه وار-
دوستش داشتم
هنوز…
Tags: Group therapy
بهمن ۱۹م, ۱۳۸۷ Posted in Personal | ۱۹ comments »
ما کـلاً عجیبیم
تا وقتی هستیم روز آمدنمان باید خاص باشد
وقتی نباشیم هم روز رفتنمان!
اگر نسبت به این روزها حس خاصی نداری نرمال نیستی! عجیبی!
پ.ن. من چند سالی است که عجیب شدهام….
تو چی؟
بهمن ۱۷م, ۱۳۸۷ Posted in Personal | ۱۶ comments »
بیست و هفت ساله میشوم همین روزها…
اما هنوز نمیتوانم رفتارهای آدمها را هضم کنم.
نقاب که جای خودش را به سایه میدهد، تهوع میگیرم…
پ.ن. من سوء هاضمه دارم دکتر. خوبم میکنی؟
Tags: Persona, Shadow
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۷ Posted in Real | ۱۴ comments »
با دستش…
با دهانش…
…………….
همه کار میکند!
همه کار، بجز اصل کاری.
دلیلش را که بپرسی معصومانه نگاهت میکند و میگوید: اگر با دیگری ارضاء شوم عذاب وجدان میگیرم!
.
نمیدانم کدامیک درستتر است…. ما آدمها چه مضحک خیانت میکنیم؟
یا اینکه مضحک میشویم وقتی خیانت میکنیم؟
Tags: خیانت