This entry was posted
on شنبه, دی ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۱۷:۱۷ بعد از ظهر and is filed under Personal, Real.
You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
ما عادت کرده ایم…
که عادت کنیم…
ما فقط بلدیم عادت کنیم…
تازه آخرش معلوم میشه اونم درست بلد نیستیم
خسته کنندست، نه؟
حماقت نیست خرییته
بهتر بود که عادت نمیکردیم به اینهمه خرییت
اعتراف میکنم من تا حالا یه ادمین رو از این فاصله ندیده بودم ، اجازه بدین دستتون رو ببوسم . :d
خبرا که دست شماست ، من میخواستم وبلاگ پرشین بلاگ رو ببندم ، چون الان دیگه اونجا نیستم ، تو نظرات چشمم به نظر چند نفر افتاد ، گفتم بیام یه حال و احوالی تازه کنیم ، این نوستالوژی وبلاگ نویسی قدیم تذاشت آخر ما وبلاگ رو ببندیم . شما چه خبر ، بیا وبلاگ جدیدمون ، سایتمون ، ایمیلمون ( این آخری رو برای جور شدن نوشته گفتم )
به هر طرف که چشم مینگرد،
رنگ، رنگ ِ خشک و خمود ، که روی صفحه نشسته
خُود آی ِ زمان را، در مسجدی سنگی به نجوا ست ، موازن
در کوچه های فریاد با قنودی بسته به شمشیر
درون پنجره چرک است، چرک به حرف
غُبار گرفته نَفَس را درون ِ سینه به حبس
و من نشسته به یاد،
لمیده سخت به سکوی خانه، کنار حیاط
دامون
١٧ / دی / ١٣٨٨
نوشته شما با کمال سادگی، پر است از اقتباس( ایده) و آدم را یاد خیلی چیزها می اندازه، مخصوصاً به یاد کِشتهء خودش.
زنده باشید، دامون
13 comments
Leave a reply