Uncensored-17

 

ما عادت کرده‌ایم…
ما عادت می‌کنیم…
ما احمق‌ها فقط بلدیم عادت کنیم…
تازه آخرش معلوم میشه اونم درست حسابی بلد نشدیم

This entry was posted on شنبه, دی ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۱۷:۱۷ بعد از ظهر and is filed under Personal, Real. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

13 comments

 1 

ما عادت کرده ایم…
که عادت ‌کنیم…
ما فقط بلدیم عادت کنیم…
تازه آخرش معلوم میشه اونم درست بلد نیستیم
خسته کنندست، نه؟
حماقت نیست خرییته
بهتر بود که عادت نمیکردیم به اینهمه خرییت

دامون

دی ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۲۲:۲۷ بعد از ظهر
محمد:
 2 

عادت که خوب نیست.یکنواختی میاره.ولی بلد بودن نمی خواد.

دی ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۰۸:۳۱ قبل از ظهر
محمد:
 3 

باید یاد بگیریم که تنوع ایجاد کنیم.نه این که عادت کردن رو یاد بگیریم.

دی ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۰۸:۳۲ قبل از ظهر
رضا:
 4 

ایشاالله پیر که بشی ننه، دیگه عادت نمی شی .(ببخشید بی ادبی شد!)

دی ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۱ بعد از ظهر
 5 

من اومدم درباره عادت بگم روم به دیفال روم نشد. شرم دونقطه

دی ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۲۳:۳۷ بعد از ظهر
 6 

اووو مای گاد ، تو هنوز میتنویسی ؟!!!!!
منو یادته اصلا ؟ نه ؟

دی ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۲۱:۰۸ بعد از ظهر
admin:
 7 

معلومه که یادمه. خوبی سپهر؟ چه خبرا؟

دی ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۲۱:۲۸ بعد از ظهر
admin:
 8 

برادرم پیش‌فعال شرم دونقطه‌ات را :دی

دی ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۲۱:۲۹ بعد از ظهر
admin:
 9 

همیشه لطف داری دامون. مرسی.

دی ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۲۱:۵۳ بعد از ظهر
 10 

اعتراف میکنم من تا حالا یه ادمین رو از این فاصله ندیده بودم ، اجازه بدین دستتون رو ببوسم . :d
خبرا که دست شماست ، من میخواستم وبلاگ پرشین بلاگ رو ببندم ، چون الان دیگه اونجا نیستم ، تو نظرات چشمم به نظر چند نفر افتاد ، گفتم بیام یه حال و احوالی تازه کنیم ، این نوستالوژی وبلاگ نویسی قدیم تذاشت آخر ما وبلاگ رو ببندیم . شما چه خبر ، بیا وبلاگ جدیدمون ، سایتمون ، ایمیلمون ( این آخری رو برای جور شدن نوشته گفتم :D )

دی ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۰۰:۴۱ قبل از ظهر
 11 

یاد شعری افتادم که یادم نمی آید

دی ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۱۷:۴۹ بعد از ظهر
 12 

خاطره

درون پنجره چرک است، از غُبار خاطره ها

به هر طرف که چشم مینگرد،
رنگ، رنگ ِ خشک و خمود ، که روی صفحه نشسته
خُود آی ِ زمان را، در مسجدی سنگی به نجوا ست ، موازن
در کوچه های فریاد با قنودی بسته به شمشیر

درون پنجره چرک است، چرک به حرف

غُبار گرفته نَفَس را درون ِ سینه به حبس
و من نشسته به یاد،
لمیده سخت به سکوی خانه، کنار حیاط

دامون

١٧ / دی / ١٣٨٨

نوشته شما با کمال سادگی، پر است از اقتباس( ایده) و آدم را یاد خیلی چیزها می اندازه، مخصوصاً به یاد کِشتهء خودش.
زنده باشید، دامون

دی ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۱۹:۴۸ بعد از ظهر
 13 

خب بالاخره ما چیکار کنیم ، عادت بکنیم یا نه ؟

دی ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۲۲:۳۹ بعد از ظهر

Leave a reply

Name (*)
Mail (will not be published) (*)
URI
Comment