Uncensored-4
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۷ Posted in Personal, Schizophrenic | ۲۵ comments »اینجا جای عجیبی است…
آدمهای اینجا همه نصفهاند.
همه نیم دیگرشان را در یک لحظه از لحظههای تاریخ جا گذاشتهاند:
علیرضا، آن هنگام که بر روی صندلی روبروی طناب ایستاد
و احساس کرد باید بالا برود…
تـیـنـا، وقتی در چهارچوب پنجره آپارتمانش آسمان را نگاه کرد
و احساس کرد باید پایین برود…
نوید، در لحظهای که نقاشیها را وسط اتاق خوابش آتش زد
و شمّ هنرمندانهاش به او گفت جای خودش در وسط کادر چقدر خالی است…
و من…
شاید آن هنگام که دروغهایش رو میشد و
-دیوانه وار-
دوستش داشتم
هنوز…
