جنگل و خاکستر » Imaginary

بایگانی برای دسته Imaginary

ابر

آبان ۶م, ۱۳۸۴ دسته Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

این بالا روی تکه ابر کوچکم خوابیده‌ام…. تا بیایی و قطرات بارانی‌ام را جمع کنی.

پیراهن جبرئیل

شهریور ۱۹م, ۱۳۸۴ دسته Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

شاید اگر بالهایت را به بکارت دستانم قرض داده بودی، من هم می‌توانستم پرواز کنم…

اما…. ترجیح دادی برای همیشه میان آسمان و زمین معلق نگهم داری…

هرزگی

خرداد ۳م, ۱۳۸۴ دسته Imaginary, Personal, Schizophrenic | ۱ دیدگاه »

دیگر از هرزگی باغچه شکایت نمی‌کنم!
دیشب به مادرم ‌گفتم باید از شر این همه گل سرخ خلاص شویم:
هوس کرده‌ام در باغچه آهک بکارم،
و ببینم انجیر با طعم نفتالین چه مزه‌ای دارد!

دیگر در برابر این گناهان
– که جای گرم بوسه‌هایشان
هر شب بر تنم ذوق ذوق می‌کند-
مقاومت نمی‌کنم!
می‌خواهم ببینم آبستن شدن چه مزه‌ای دارد!
اما هیچکس زبان من را نمی‌فهمد!
به مادر که می‌گویم باید باغچه را با گناهانش آزاد بگذاریم
می‌خندد !
و جای دندان‌های غریبه بر روی بازوانم را که نشانش می‌دهم
گریه می‌کند!
و من
که حسابی تعجب کرده‌ام
پنهانی به پدر می‌گویم:
باید مادر را به دکتر نشان دهیم!
طفلی انگار مشکل احساسی پیدا کرده است!
اما حال دکتر از مادر هم خراب‌تر است!
هر چقدر برایش تعریف می‌کنم
میوه با طعم لبانت
چه مزه‌ای دارد !
نمی‌فهمد !
و من
که از این همه سوال بی‌ربط خسته شده‌ام،
به او می‌گویم به جای این همه تلف کردن وقت من!
خیال همه‌مان را راحت کند و
هر چه سریعتر خودش را به یک متخصص نشان بدهد !!!

صفحه 2 از 212