جنگل و خاکستر » Personal

بایگانی برای دسته Personal

Uncensored-6

اسفند ۲۶م, ۱۳۸۷ دسته Nostalgia, Personal | ۱۲ دیدگاه »

می‌دانم مرده‌ها زنده نمی‌شوند، ولی…..smsهایشان را هم پاک نمی‌کنم
شاید بعضی وقت‌ها که تصادفی در inbox بالا و پایین می‌روم، اسم‌شان به چشمم بخورد
و
یک
لحظه
فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده
و هنوز
زنده‌اند….

این همه زمان گذشته
اما من هنوز فقط بلدم مردن آدمها را ignore کنم
می‌دانم هنوز خیلی مانده تا خوب ِ خوب شوم!

Üçüncü Şahsın Şiiri

اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ دسته Nostalgia, Personal | ۱۵ دیدگاه »

gözlerin gözlerime değince
felaketim olurdu ağlardım
beni sevmiyordun bilirdim
bir sevdiğin vardı duyardım
çöp gibi bir oğlan ipince
hayırsızın biriydi fikrimce
ne vakit karşımda görsem
öldüreceğimden korkardım
felaketim olurdu ağlardım

ne vakit maçka’dan geçsem
limanda hep gemiler olurdu
ağaçlar kuş gibi gülerdi
bir rüzgar aklımı alırdı
sessizce bir cigara yakardın
parmaklarımın ucunu yakardın
kirpiklerini eğerdin bakardın
üşürdüm içim ürperirdi
felaketim olurdu ağlardım

akşamlar bir roman gibi biterdi
jezabel kan içinde yatardı
limandan bir gemi giderdi
sen kalkıp ona giderdin
benzin mum gibi giderdin
sabaha kadar kalırdın
hayırsızın biriydi fikrimce
güldü mü cenazeye benzerdi
hele seni kollarına aldı mı
felaketim olurdu ağlardım

Atilla İlhan

وقتی پریسا فندق بود!

اسفند ۲م, ۱۳۸۷ دسته Personal | ۲۷ دیدگاه »

در راستای لبیک گویی به دعوت دوست جون گرامی مونا خانوم که بسی هم فندقی زیبارو بوده‌اند (و هستند)!

این عکس‌ها هدیه تولد متین به وبلاگم در سال ۸۲ بود.

Disclaimer: هم من و هم متین به خوبی می‌دانیم Birthday جدا نیست. متین به خاطر شدت ذوق و علاقه و عجله در آن روز جدا نوشته! من هم به همان دلایل مذکور به علاوه آیتم بی‌جنبگی و شتاب برای پز دادن سه سوت پس از دریافت، عکس‌ها را پابلیش نمودم!

پ.ن. هنوز تصمیم نگرفته‌ام چه کسانی را دعوت کنم

Uncensored-5

بهمن ۲۸م, ۱۳۸۷ دسته Personal | ۲۰ دیدگاه »

پیش هر کس می‌نشست “یا حسین”، “یا حسین” می‌کرد

یک روز فهمیدم دین ندارد
حتی آزاده هم نیست…

احمق بودم…

بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷ دسته Personal, Real | ۲۱ دیدگاه »

دنیا کوچک‌تر از آن است
که گم شده‌ای را در آن یافته باشی
هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود
آدمها به همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپدید می‌شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی‌رحم‌ترینشان در برف.
آنچه به جا می‌ماند
رد‌پایی است
و خاطره‌ای که هر از گاه
پس می‌زند مثل نسیم سحر
پرده‌های اتاق‌ات را

کبریت خیس – عباس صفاری

——————

- my one Biggest mistake. That’s what I’ll call you from now on

– Happy Valentine’s Day everyone

Uncensored-4

بهمن ۲۳م, ۱۳۸۷ دسته Personal, Schizophrenic | ۲۵ دیدگاه »

اینجا جای عجیبی است…
آدم‌های اینجا همه نصفه‌اند.
همه نیم دیگرشان را در یک لحظه از لحظه‌های تاریخ جا گذاشته‌اند:
علیرضا، آن هنگام که بر روی صندلی روبروی طناب ایستاد
و احساس کرد باید بالا برود…
تـیـنـا، وقتی در چهارچوب پنجره آپارتمانش آسمان را نگاه کرد
و احساس کرد باید پایین برود…
نوید،‌ در لحظه‌ای که نقاشی‌ها را وسط اتاق خوابش آتش زد
و شمّ هنرمندانه‌اش به او گفت جای خودش در وسط‌ کادر چقدر خالی است…

و من…

شاید آن هنگام که دروغ‌هایش رو می‌شد و
-دیوانه وار-
دوستش داشتم
هنوز…

۲۷

بهمن ۱۹م, ۱۳۸۷ دسته Personal | ۱۹ دیدگاه »

ما کـلاً عجیبیم
تا وقتی هستیم روز آمدن‌مان باید خاص باشد
وقتی نباشیم هم روز رفتن‌مان!
اگر نسبت به این روزها حس خاصی نداری نرمال نیستی! عجیبی!

پ.ن. من چند سالی است که عجیب شده‌ام….
تو چی؟

بهمن ۱۷م, ۱۳۸۷ دسته Personal | ۱۶ دیدگاه »

بیست و هفت ساله می‌شوم همین روزها…
اما هنوز نمی‌توانم رفتارهای آدمها را هضم کنم.
نقاب که جای خودش را به سایه می‌دهد، تهوع می‌گیرم…

پ.ن. من سوء هاضمه دارم دکتر. خوبم می‌کنی؟‌

Simulation

بهمن ۱۱م, ۱۳۸۷ دسته Nostalgia, Personal | ۵ دیدگاه »

اشتباه نکن رفیق. دفعه اول فقط یک بار اتفاق می‌افتد
دفعات دوم
و سوم
.
..

و … nام
همه در تلاشی نافرجام برای شبیه‌سازی آن دفعه اول هدر می‌روند!

بهمن ۱م, ۱۳۸۷ دسته Personal | ۹ دیدگاه »

آدم‌ها عوض شده‌اند
برای کـنـدن
خودشان را کـه… نـه
تــو
را به در و دیوار می‌کوبند…

صفحه 5 از 16« بعدی...34567...10...قبلی »