جنگل و خاکستر » Real

بایگانی برای دسته Real

Uncensored-8

فروردین ۱۰م, ۱۳۸۸ دسته Personal, Real | ۱۴ دیدگاه »

کارهای بدمان را همیشه آن قسمتی از ما مرتکب می‌شود که خواب است

ترجیح می‌دهیم به خاطر نیاوریم
دل‌هایی را که به خاطر ما به خاک سیاه نشست…

ما بیدار نمی‌شویم
رمز موفقیت ما این است

احمق بودم…

بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷ دسته Personal, Real | ۲۱ دیدگاه »

دنیا کوچک‌تر از آن است
که گم شده‌ای را در آن یافته باشی
هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود
آدمها به همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپدید می‌شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی‌رحم‌ترینشان در برف.
آنچه به جا می‌ماند
رد‌پایی است
و خاطره‌ای که هر از گاه
پس می‌زند مثل نسیم سحر
پرده‌های اتاق‌ات را

کبریت خیس – عباس صفاری

——————

- my one Biggest mistake. That’s what I’ll call you from now on

– Happy Valentine’s Day everyone

Uncensored-3: 18 Plus

بهمن ۱۴م, ۱۳۸۷ دسته Real | ۱۴ دیدگاه »

با دستش…
با دهانش…
…………….
همه کار می‌کند!

همه کار، بجز اصل کاری.
دلیلش را که بپرسی معصومانه نگاهت می‌کند و می‌گوید: اگر با دیگری ارضاء شوم عذاب وجدان می‌گیرم!

.

نمی‌دانم کدامیک درست‌تر است…. ما آدم‌ها چه مضحک خیانت می‌کنیم؟
یا اینکه مضحک می‌شویم وقتی خیانت می‌کنیم؟

Before The Game

شهریور ۲۶م, ۱۳۸۷ دسته Real | بدون دیدگاه »

Shut one eye then the other
Peek into every corner of yourself
See that there are no nails, no thieves
See that there are no cuckoo’s eggs

Shut then the other eye
Squat and jump
Jump high high high
On top of yourself

Fall then with all your weight
Fall for days on end deep deep deep
To the bottom of your abyss

Who doesn’t break into pieces
Who remains whole, gets up whole
Plays

Vasko Popa

Wedding

مرداد ۱۳م, ۱۳۸۷ دسته Real | بدون دیدگاه »

Each strips his own skin
Each bares his own constellation
Which has never seen the night

Each fills his skin with rocks
And plays with it
Lit by his own stars

Who doesn’t stop till dawn
Who doesn’t bat an eyelid or fall
Earns his own skin

(This game is rarely played)

Vasko Popa

دی ۲۵م, ۱۳۸۶ دسته Personal, Real | بدون دیدگاه »

دیدی؟
آخر من ماندم
و شفافیت
سرنگی که دو سه سی‌سی هوای تازه‌اش هوایی‌ام کرده…
سخت!

آبان ۱۷م, ۱۳۸۶ دسته Real | بدون دیدگاه »

غم من خـیـلـی بـزرگ شده است.
آن قدر که همین روزها می‌ترکد
و همه از صدای ترکیدنش کـر می‌شویم

شهریور ۱۳م, ۱۳۸۶ دسته Real | بدون دیدگاه »

دختر
مرد
متصدی

مکان: یکی از ادارات دولتی.

شلوغ پلوغ است. همه منتظرند متصدی اسم شان را صدا کند. عده ای پشت باجه ها منتظر ایستاده اند و چند نفر هم بر روی صندلی ها نشسته اند.

(دختر وارد می شود)

دختر: ( به یکی از مردان صف) ببخشید شما نفر آخر هستید؟
مرد: (با لبخند) بله ( کمی مکث می کند و لبخندش را تکرار می کند) البته خانم ها که اصلاً نباید منتظر بمانند! شما بفرمایید!
دختر: (مودبانه به لبخند مرد پاسخ می دهد) متشکرم. ولی بهتره نظم و نوبت رعایت بشه.
مرد: از نظر من که خانم ها مقدم اند!

اندکی بعد…

متصدی: (خطاب به مرد) باید کد پستی را هم می نوشتی حاجی.
مرد (دستپاچه می شود) بله؟ آخه همراهم نبود. تا شما کار این خانم رو راه بیندازید زنگ می زنم منزل می گیرم.

(در حین اینکه تلفنش را در می آورد و شماره می گیرد از جیبش خودکار و یک تکه کاغذ بیرون می آورد.)

الو… سلام…. الان وقت ندارم! بدو برو کدپستی رو از روی قبض تلفن ببین و برام بخون!….. نه! گوشی رو نگه می دارم! بدو دیگه!…… دِ! من الان چه بدونم کجا گذاشتن قبض رو! تو هم حرف مفت می زنیا زن!……(مکث) چی شد پس؟ یه قبض رو نمی تونی پیدا کنی! به چه دردی می خوری تو؟…… (مکث) آهان! همینه! لعنتی صدات قطع و وصل میشه!….. چقدر تند می خونی! چه خبره؟…. (مکث) خوب دوباره بخون… خوب! شب! شب! خدافظ!!!

۱۰۰٪ غیر شخصی

بهمن ۱۶م, ۱۳۸۵ دسته Real | بدون دیدگاه »

گوری ماند و نوحه ای
و انسان
جاودانه در بند
به زندان بندگی اندر
بماند .

تیر ۱۶م, ۱۳۸۵ دسته Real | بدون دیدگاه »

دنیای عزیز! دارم ترک‌ات می‌کنم. چون حوصله‌م سر رفته. فکر می‌کنم به قدر کافی زندگی کرده‌م. می‌خوام تو رو با همه‌ی  نگرانی‌هات توی این چاه مستراح خوشگل، ترک کنم. موفق باشی!»

یادداشت خودکشی جورج ساندرز
۱۹۰۶- ۲۵ آوریل ۱۹۷۲

صفحه 2 از 3123