جنگل و خاکستر

یا علی گفتیم و عشق…

مهر ۷م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

در زندگی برای من اتفاقی افتاد که فقط بعد از مرگ می‌افتد.

چشمان ام را باز کردم و چهره ها تیره گشتند و خورشید تو طلوع کرد.

هیچکس جز تو عشق را به این بلندا نمی‌برد. به بلندای سفیدی لرزان در دل شعله.

تو قلب‌ام را شکستی. تو زمرّد دنیا را از آن درآوردی و دور انداختی و هیچِ عشق‌ات را جایگزین‌اش کردی.

وقتی شک می‌کنم، قبلم از یک تمشک هم حساس‌تر است.

وقتی به تو اعتماد می‌کنم، قلبم از الماس هم سخت‌تر است.

تو زمانی می‌رسی که دیگر کسی نمی‌تواند ما را دلداری دهد.

تو مخفیانه کسی را که دوست می‌داریم در عمق قلب‌مان – به دور از دستبرد زمان- دفن می‌کنی.

هیچ دانشمندی نمی‌تواند تو را در قفس‌اش حبس کند. وقتی کتابی را که درباره‌ی تو حرف می‌زند می‌گشایم، پروانه‌ها را می‌بینم که بال می‌گشایند.

باران و نور در آسمان چون دو کودک می‌جنگند و هرازگاهی شمشیرهاشان بر پنجره‌ام می‌کوبد.

آسمان‌ات را می‌خواهند ولی صاعقه‌ات را نه. من از آنها نیستم.

تهدیدهایت را هم دوست دارم.

عشق تو، یگانه زندگی من است.

کریستین بوبن

شهریور ۲۴م, ۱۳۸۶ دسته : Personal, Symbolic | بدون دیدگاه »

هرچقدر زیر سنگ‌ها می‌خوابم

سنگ نمی‌شوم چرا؟

…..

سنگ پیشکش…

سفت هم نمی‌شوم!

شهریور ۲۱م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

تو رسیده بودی

و من

لب جاده منتظر
تا دستی بیاید

و مرا بچیند…

HIV

شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶ دسته : Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

در کوچه ما یک دختر بود

که خیلی ناز بود.

آنقدر که دلم می‌خواست صورتش را چنگ بزنم

و ببینم نازی‌اش چه می‌شود؟

اما آن دختر خیلی بزرگ بود؛

و مادرش هم،

و برادرش هم…

یک روز آن دختر از دست برادرش فرار کرد!

و من دیگر دلم نخواست صورت کسی را چنگ بزنم…

آن دختر یک روز بالاخره پیدا شد

و مادرم که به دیدنش رفته بود گفت HIV آن دختر را به چنگ انداخته!

من از آن روز فکر می‌کنم HIV باید خیلی آدم بزرگی باشد که از برادرش نترسیده!

شهریور ۱۳م, ۱۳۸۶ دسته : Real | بدون دیدگاه »

دختر
مرد
متصدی

مکان: یکی از ادارات دولتی.

شلوغ پلوغ است. همه منتظرند متصدی اسم شان را صدا کند. عده ای پشت باجه ها منتظر ایستاده اند و چند نفر هم بر روی صندلی ها نشسته اند.

(دختر وارد می شود)

دختر: ( به یکی از مردان صف) ببخشید شما نفر آخر هستید؟
مرد: (با لبخند) بله ( کمی مکث می کند و لبخندش را تکرار می کند) البته خانم ها که اصلاً نباید منتظر بمانند! شما بفرمایید!
دختر: (مودبانه به لبخند مرد پاسخ می دهد) متشکرم. ولی بهتره نظم و نوبت رعایت بشه.
مرد: از نظر من که خانم ها مقدم اند!

اندکی بعد…

متصدی: (خطاب به مرد) باید کد پستی را هم می نوشتی حاجی.
مرد (دستپاچه می شود) بله؟ آخه همراهم نبود. تا شما کار این خانم رو راه بیندازید زنگ می زنم منزل می گیرم.

(در حین اینکه تلفنش را در می آورد و شماره می گیرد از جیبش خودکار و یک تکه کاغذ بیرون می آورد.)

الو… سلام…. الان وقت ندارم! بدو برو کدپستی رو از روی قبض تلفن ببین و برام بخون!….. نه! گوشی رو نگه می دارم! بدو دیگه!…… دِ! من الان چه بدونم کجا گذاشتن قبض رو! تو هم حرف مفت می زنیا زن!……(مکث) چی شد پس؟ یه قبض رو نمی تونی پیدا کنی! به چه دردی می خوری تو؟…… (مکث) آهان! همینه! لعنتی صدات قطع و وصل میشه!….. چقدر تند می خونی! چه خبره؟…. (مکث) خوب دوباره بخون… خوب! شب! شب! خدافظ!!!

شهریور ۷م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

کاش می‌شد
تمام شعرها را نوشت.
مثل اینکه
تو مرا نامرئی دوست داری
و من
در هیچ آغوشی اینقدر پررنگ نبوده‌ام!

شهریور ۳م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

راه بازگشتن نیست

در انتهای این راه

مردی با بیلش برایم

گور می‌کند

مرداد ۲۵م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

کاش این تشنج ها کار دستم نداده بود٬
و بیست و پنج سالگی…
هرگز برای تراژدی – از نوع عاشقانه اش- دیر نبود!

مرداد ۱۹م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

“حسین پناهی”

مرداد ۶م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم!

صفحه 10 از 18« بعدی...89101112...قبلی »