جنگل و خاکستر

دور نیک نامی رفت، نوبت عاشقیست یک چندی…..

خرداد ۲۲م, ۱۳۸۴ دسته : Personal | ۲ دیدگاه »

لبخند می‌زنی
ابرها آتش می‌گیرند
و بارانی از شعله
فرو می‌بارد بر برجهای شهر
زلال تر از رود
جاری می‌شوم
در گلوی تشنه تابستان
و له‌له زنان می‌نوشم
عطش لبخندهایت را !

هرزگی

خرداد ۳م, ۱۳۸۴ دسته : Imaginary, Personal, Schizophrenic | ۱ دیدگاه »

دیگر از هرزگی باغچه شکایت نمی‌کنم!
دیشب به مادرم ‌گفتم باید از شر این همه گل سرخ خلاص شویم:
هوس کرده‌ام در باغچه آهک بکارم،
و ببینم انجیر با طعم نفتالین چه مزه‌ای دارد!

دیگر در برابر این گناهان
– که جای گرم بوسه‌هایشان
هر شب بر تنم ذوق ذوق می‌کند-
مقاومت نمی‌کنم!
می‌خواهم ببینم آبستن شدن چه مزه‌ای دارد!
اما هیچکس زبان من را نمی‌فهمد!
به مادر که می‌گویم باید باغچه را با گناهانش آزاد بگذاریم
می‌خندد !
و جای دندان‌های غریبه بر روی بازوانم را که نشانش می‌دهم
گریه می‌کند!
و من
که حسابی تعجب کرده‌ام
پنهانی به پدر می‌گویم:
باید مادر را به دکتر نشان دهیم!
طفلی انگار مشکل احساسی پیدا کرده است!
اما حال دکتر از مادر هم خراب‌تر است!
هر چقدر برایش تعریف می‌کنم
میوه با طعم لبانت
چه مزه‌ای دارد !
نمی‌فهمد !
و من
که از این همه سوال بی‌ربط خسته شده‌ام،
به او می‌گویم به جای این همه تلف کردن وقت من!
خیال همه‌مان را راحت کند و
هر چه سریعتر خودش را به یک متخصص نشان بدهد !!!

بار سوم!

اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۴ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

می‌گویند هیچ‌کس
از یک سوراخ
دوبار گزیده نمی‌شود
من اما می‌دانم
اگر شد
بار سومی در کار نخواهد بود!

به همین سادگی !

اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۴ دسته : Personal, Symbolic | بدون دیدگاه »

باید عادت کنم…
به انجماد چشمهایی که شاید
برای روزی،
لحظه‌ای،
بوسه‌ای…
مال من بود!
……….
من دلم می‌سوزد
زیرا می‌دانم چشمان تمام آدم‌هایی که در چشم من است
یک روز زیرِ خاک خاکی می‌شود!
من دلم می‌سوزد…
اما تو هیچ نمی‌دانی سوختن چه دردی دارد…
آتش دلم را به باران‌ها می‌سپاری
و بکارت دستانم را به باد !

به همین سادگی !

بیراهگی

اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۴ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

می‌ترسم
ساعت از دیر هم گذشته
ماشین‌ها
از آدمها هم هارتر شده‌اند!
انگار باز هم فقط من
– که مشامم هنوز از خونابه زایمان سگ‌ها پر مانده –
از مرحله پرت مانده‌ام
و بیراهه رفته‌ام…

این بیراهگی ترسناکم کرده!
باور کن!
هر شب…
یک بیگانه سخت نامرئی را
به اتاقم راه می‌دهم!
و تا خود صبح، دور میز……..
گناهانمان را با هم قسمت می‌کنیم!
………………….
……………………….

این بیراهگی جسورم کرده!
باور کن!
پدر که می‌پرسد این سیگارها مال کیست؟
می‌گویم:
– حتما هم اتاقی نامرئی‌ام دیشب جاگذاشته !
– یادم باشد امشب پس‌شان بدهم !

راه‌ها…

فروردین ۲۹م, ۱۳۸۴ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

تمام راه‌ها به چشمان تو ختم می‌شوند…
………
این لکه‌ها هم
به چشمان من….!

این که غصه خوردن ندارد!
شاید تنها گناه تو این باشد
که هرگز نخواستی
یک دل سیر در چشمانم زل بزنی…
فقط همین!

هنوز هم اما………….
تمام راه‌ها
به چشمان تو
ختم می‌شوند!

فال قهوه

فروردین ۲۴م, ۱۳۸۴ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

در خواب دیشبم، یک نفر از روی قلبم رد شد…
و رفت !
……
در فال امروزم، کفش‌های رفتنت را دیدم… که مثل همیشه… جُفت سفر بود !
در فال امروزم، باز آن اسم دیگر را دیدم… که سرم داد می‌کشید!
و قول می‌داد تا ابد پشتم را خالی نکند!
اما من…
که دیگر از این همه صدای بلند خسته شده بودم،
دلم می‌خواست کر می‌بودم
و صدای پایین افتادن این همه دل را نمی‌شنیدم…

هر چند…. پایان این داستان هم…..
مثل تمام خوابهایم… از آغاز روشن بود !
………….
اما
به روشنی اسم تو در اول و آخر تمام فال‌هایم…..
هرگز !

بارون… و شمال

فروردین ۸م, ۱۳۸۴ دسته : Personal | ۱ دیدگاه »

بدون کلام!

سال نو مبارک

اسفند ۲۹م, ۱۳۸۳ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

حرف‌ها، واژه‌ها
از میان دست‌های ذهن من فرار کرد‌ه‌اند
روی شعرهای کهنه‌ام
عنکبوت تار بسته است
یک بغل غبار و خاک
روی دفترم نشسته است

اسب سرکش زمان
بی‌قرار نیست
حرفی از بهار نیست…

می‌رسی
بوی شعر تازه می‌دهی
بوی آب
بوی چک چک زلال نور
بوی آفتاب
سال‌نامهی جدید
دست توست
تیک تیک لحظه‌های خوب
باز هم شنیده می‌شود
تار عنکبوت‌ها
خاک‌ها
خانه‌ها تکانده می‌شوند
لحظه‌ی حلول شعر نو
سال تازهای شکفته می‌شود
یا مقلب القلوب….

(ن.ع)

دیـوانـگـی

اسفند ۲۱م, ۱۳۸۳ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

خطرناک شده‌ام!
این دیوانگی را همه جا با خودم می‌برم!
حالا دیگر یک دیوانه تنها نیستم…
یک عالمه دیوانه دارم که در مشق‌های شبانه‌ام تقلب می‌رسانند!
و بدون اینکه از موش‌های فاضلاب بترسند در جوب‌های شهر با من شنا می‌کنند!
دیوانه‌های من از ارتفاع نمی‌ترسند:
روزی هزار بار با هم به پایین پرت می‌شویم!
آنقدر که دیگر ارتفاعی نمانده که ما از آن سقوط نکرده باشیم!!!
باور کن دیوانه‌های من سفت نیستند!
اما!
نمی‌فهمم چرا…
سنگی نمانده که سرش به ما نخورده باشد!!!
دیوانه‌های من شیرین هستند اما…
خنده‌هایشان از گریپ‌فروت هم تلخ تر است…

خطرناک شده‌ام! باور کن!
دستم به هر که می‌خورد دیوانه می‌شود!

اما این همه دیوانگی را چه سود؟
یک نفر هست…….
که هر چقدر هم
بخواهم
و
بخواهد
هـرگـز دیوانه‌ام نخواهد شد…

تلخ شده‌ام! اما دیوانه نیستی تا بفهمی تلخ شدن چه مزه‌ای دارد!

صفحه 16 از 18« بعدی...10...1415161718