جنگل و خاکستر

مهر ۲۶م, ۱۳۸۷ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَیُؤْمِنُونَ (۶)

خَتَمَ اللّهُ عَلَى‏ قُلُوبِهِمْ وَعَلَى‏ سَمْعِهِمْ وَعَلَى‏ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ (۷)

وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ (۸)

یُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ (۹)

فِی قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ (۱۰)

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَتُفْسِدُوا فِیْ الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (۱۱)

أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلکِنْ لَّا یَشْعُرُونَ (۱۲)

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلکِن لاَیَعْلَمُونَ (۱۳)

وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوْا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى‏ شَیَاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ (۱۴)

اللّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَیَمُدُّهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ (۱۵)

أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى‏ فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ وَمَا کَانُوا مُهْتَدِینَ (۱۶)

مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَاراً فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَکَهُمْ فِی ظُلُمَاتٍ لاَیُبْصِرُونَ (۱۷)

صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَیَرْجِعُونَ (۱۸)

سلام جهان!

مهر ۴م, ۱۳۸۷ دسته : Personal | ۹ دیدگاه »

به وردپرس خوش آمدید.‌

این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!

Before The Game

شهریور ۲۶م, ۱۳۸۷ دسته : Real | بدون دیدگاه »

Shut one eye then the other
Peek into every corner of yourself
See that there are no nails, no thieves
See that there are no cuckoo’s eggs

Shut then the other eye
Squat and jump
Jump high high high
On top of yourself

Fall then with all your weight
Fall for days on end deep deep deep
To the bottom of your abyss

Who doesn’t break into pieces
Who remains whole, gets up whole
Plays

Vasko Popa

مرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

آدمی بود که خیلی آدم خوبی بود.
هر وقت من او را یادم می آمد
من هم آدم خوبی می شدم.
چند وقت قبل او گفت
آدم بدی شده است.
او گفت تو تا به حال بد شده ای؟

حیف که او حواسش به هیچ چیز نبود…

-.-

Wedding

مرداد ۱۳م, ۱۳۸۷ دسته : Real | بدون دیدگاه »

Each strips his own skin
Each bares his own constellation
Which has never seen the night

Each fills his skin with rocks
And plays with it
Lit by his own stars

Who doesn’t stop till dawn
Who doesn’t bat an eyelid or fall
Earns his own skin

(This game is rarely played)

Vasko Popa

اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۷ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

half of me’s walkin around

the other half is on the ground……

اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۷ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

فروردین ۱م, ۱۳۸۷ دسته : Personal | ۱ دیدگاه »

دل تو

اولین روز بهار

دل من

آخرین جمعه‌ی سال

و چه دورند و چه نزدیک به هم….

اسفند ۱۸م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

پروانه‌ی من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است…نه می‌تواند پرواز کند،
نه بمیرد

-دانته

بهمن ۱۸م, ۱۳۸۶ دسته : Imaginary | بدون دیدگاه »

در کوچه ما یک دختر بود
که موهایش را کچل می‌کرد،
و بادبادک‌های خوشگلی درست می‌کرد
که مثل بادبادک‌های من کج و کوله نبود…!
مادر اما می‌گفت این کارها مال پسرهاست!
و نمی‌گذاشت موهایم را کچل کنم
و از آن دختر بادبادک‌سازی یاد بگیرم!
من اما دلم می خواست پسر باشم و با او بادبادک‌بازی کنم!

یک روز آن دختر گریه کرد
و دیگر بادبادک‌بازی نکرد!
و من خیلی تعجب کردم!

دخترهای بزرگ گفتند: یک نفر بادبادکش را با تیر و کمان نشانه گرفته و حالا پس نمی‌دهد!
من اما نفهمیدم…

مادر گفت: یعنی آن دختر دارد بزرگ می‌شود…
من اما نفهمیدم……..

یک روز آن دختر رفت،
همه گفتند او یک فرشته بود…
من اما نفهمیدم چطور می شود فرشته‌ها کچل شوند،
و بعد بروند…؟

به مادر گفتم: حالا که خدا اجازه داده فرشته‌ها کچل شوند من هم می خواهم فرشته باشم
و بروم با آن دختر بادبادک بازی کنم!

پ.ن. امروز انگار باید خداحافظی کنم
و همه را بوس کنم
و بروم پی کارم…

صفحه 8 از 18« بعدی...678910...قبلی »