جنگل و خاکستر

دی ۲۵م, ۱۳۸۶ دسته : Personal, Real | بدون دیدگاه »

دیدی؟
آخر من ماندم
و شفافیت
سرنگی که دو سه سی‌سی هوای تازه‌اش هوایی‌ام کرده…
سخت!

دردهای من

آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

دردهای من

جامه نیستند
تا زتن درآورم

چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند
تا زنای جان برآورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده سرودنم
درد می‌‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت
خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا دست درد می‌زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است

درد هم نهفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

– قیصر امین پور

آبان ۲۸م, ۱۳۸۶ دسته : Imaginary, Symbolic | بدون دیدگاه »

دیروز رفتیم پیش خفاش‌های دوست پدرم.
به او گفتم: نگرانم!
نکند پی اچ دی که گرفتم زبان خفاش‌ها یادم برود ؟!؟

آبان ۲۱م, ۱۳۸۶ دسته : Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

پدر دیگر با من کشتی نمی‌گیرد.
دیگر وقت ندارد بلندم کند تا از بالای کابینت به خوراکی‌های مامان ناخونک بزنیم…
دیگر وقت ندارد برای پرنده‌های مرده باغچه با من قبر بکند…
حتی وقت ندارد چادر سر کند و با من خاله بازی کند…!

همش صبح تا شب کتاب می‌خواند!

مامان می‌گوید: پدر دارد پی اچ دی می‌گیرد! دختر خوبی باش!
من اما دختر خوبی نیستم!
و حوصله‌ام از این همه تنهایی سر می‌رود!

برای همین با پسر همسایه میز کوچکم را چسباندیم به میز پدر
و آن شب به پدر گفتم: می‌خواهم با تو پی اچ دی بگیرم!
پدر اما خندید و گفت: خسته می‌شوی دخترم! کتاب‌های من سخت است!
(راست می‌گفت کتابهایش را بلد نبودم! خیلی سخت بود!)
من اما باید پی اچ دی می گرفتم!
فردا هر چه “قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب” داشتم جمع کردم.
پدر که آمد گفتم: اینها سخت نیست! پی اچ دی اینها را می‌گیرم!
پدر گفت: پس هر کی زودتر گرفت برنده است!
و من خوشحال شدم…

حالا دیگر دلم تنگ نمی‌شود.
هم پی اچ دی می‌گیرم
هم یواشکی سرم را بلند می‌کنم و پدر را نگاه می‌کنم…

آبان ۱۷م, ۱۳۸۶ دسته : Real | بدون دیدگاه »

غم من خـیـلـی بـزرگ شده است.
آن قدر که همین روزها می‌ترکد
و همه از صدای ترکیدنش کـر می‌شویم

آبان ۶م, ۱۳۸۶ دسته : Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

مادربزرگ که بوسم می‌کند می‌گوید “الهی بمیرم برات! قربونت برم!”
مادربزرگ بقیه بچه ها را هم که بوس می‌کند همین را می‌گوید!

مادربزرگ همش برای همه می‌میرد!

مادر می‌گوید این از عشق است! مادر بزرگ همه تان را دوست دارد!

من اما هیچوقت نمی‌فهمم چرا آدم‌ها وقتی کسی را دوست دارند دلشان می‌خواهد بمیرند…؟

– – – – –

روی برف ها دراز کشیده بودم

و برای خودم قصه می‌گفتم.

یک دست آمد

و یک دانه برف از روی لُپَم چید.

ترسیدم! پلک زدم! خواستم فرار کنم!

اما او خندید!

و طولانی طولانی در چشمانم زل زد…

آنقدر که دلم خواست بمیرم…

آبان ۳م, ۱۳۸۶ دسته : Personal | بدون دیدگاه »

می‌آیی
می‌روی
بی آنکه دیده باشی‌ام که رفت و آمدت را دیده‌ام

می‌گویی
می‌گریی
بی آنکه در گریه، اشک مرا هم دیده باشی

می‌خندی
بی آنکه لبخند مرا ترجمه کرده باشی

من
خنده
خنده
گریه می‌کنم

من
گریه
گریه
آب می‌شوم

من
بی آنکه آمده باشم، می‌مانم
بی‌آنکه رفته باشم، می‌فهمم

که رفتن
ناگزیر محالی است که ترجمه‌اش در ماندن من است

و من

مانده‌ام که نرفته باشم.

همین

(-.-)

مهر ۲۹م, ۱۳۸۶ دسته : Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

همان دوست پدرم که سوال‌های چپ و چوله می‌پرسد

دارد در خفاش بازی پی اچ دی می‌گیرد!

او در خانه‌اش یک عامله خفاش دارد

و همیشه با آنها حرف می‌زند

من اما برای حرف زدن با خفاش‌ها

احتیاجی به پی اچ دی ندارم.

همه آنها زبان مرا می‌فهمند!

مهر ۲۶م, ۱۳۸۶ دسته : Imaginary, Personal | بدون دیدگاه »

پدرم یک دوست لوس دارد

که همش سوال‌های چپ و چوله می‌پرسد

و همه خوششان می‌آید!

من اما، سوال چپ و چوله بلد نیستم…

یک روز از وسط فیلم های مادر یک سوال خوب پیدا کردم،

که خیلی هم چپ و چوله بود:

((بودن یا نبودن! مساله این است؟))

دوست پدرم خیلی خوشش آمد!

آنقدر که همش کلّه‌ام را ناز کرد!

آنقدر که احساس پیشی بودن کردم

و خوابم گرفت!

آنقدر که سوالم را هم یادم رفت…

حالا من سوال یاد نگه داشتن را هم بلد نیستم!

مهر ۱۳م, ۱۳۸۶ دسته : Symbolic | بدون دیدگاه »

قلبش شکست…

و من که دلم از این همه صدای بچه لرزیده بود، ترسیدم…….

و خواستم فرار کنم… به جایی که در آن هیچ بچه‌ای نباشد…

به جایی که در آن پشیمانی هم نباشد…….

صفحه 9 از 18« بعدی...7891011...قبلی »